معانی کلمه : ضماد
لغت نامه دهخدا
ضماد. [ ض ِ ] (اِخ ) ابن ثعلبه ٔ ازدی (و یقال ضِمام ، و الاول اکثر). صحابی و دوست پیغمبر اکرم در جاهلیت . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
مرهمی خمیرمانند که روی زخم می گذارند.
فرهنگ معین
(ض ) [ ع . ] (اِ. ) مرهم ، دارویی که روی زخم مالند.
فرهنگ فارسی
گویش مازنی
پماد – ضماد
/zamaat/ پماد – ضماد
مترادف و متضاد
بریزه، پماد، مرهم
