معانی کلمه : ضحاک
لغت نامه دهخدا
ضحاک . [ ض َح ْ حا ] (اِخ ) ابن حمزة. محدث است .
ضحاک . [ ض َح ْ حا ] (اِخ ) ابن شراحیل همدانی مشرقی . تابعی است .
ضحاک . [ ض َح ْ حا ] (اِخ ) ابن یسار مکنی به ابوالعلاء. تابعی است .
فرهنگ عمید
بسیارخندان: زشت آن زشت است و خوب آن خوب و بس / دائم آن ضحاک و این اندر عَبَس (مولوی: ۱۰۲۵ ).
فرهنگ معین
(ضَ حَّ ) [ ع . ] (ص . ) بسیار خنده کننده .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
ابوبکر احمد بن محمد بن عمر و شیبانی ( ف. ۲۸۷ ه.ق . ). وی ۱۶ سال منصب قضای اصفهان داشت و کتب او در فتنه زنج ببصره از میان مقدار ۵٠٠٠٠ حدیث از حافظه خود نوشت . ضحاک مذهب ظاهری داشت و قیاس را منکر بود.
( صفت ) بسیار خنده کننده بسیار خند .
کسی که بیوت سبعه را که به نام کواکب هفتگانه بنا شده بود بعلمائ سبعه که از جمله آنان تیگلوش بابلی است بازداد .
( صفت ) بسیار خنده کننده بسیار خند .
کسی که بیوت سبعه را که به نام کواکب هفتگانه بنا شده بود بعلمائ سبعه که از جمله آنان تیگلوش بابلی است بازداد .
دانشنامه عمومی
نقل قول
فرهنگ اسم ها
اسم: ضحاک (پسر) (عربی) (تاریخی و کهن) (تلفظ: zahak) (فارسی: ضَحاک) (انگلیسی: zahak)
معنی: در عربی بسیار خنده کننده، از شخصیتهای ستمگر شاهنامه، ایرانیان از گذاشتن این نام روی پسران پرهیز می کنند
معنی: در عربی بسیار خنده کننده، از شخصیتهای ستمگر شاهنامه، ایرانیان از گذاشتن این نام روی پسران پرهیز می کنند
