معانی کلمه : صیقل
لغت نامه دهخدا
صیقل . [ ص َ ق َ ] (اِخ ) عقیلی ، مکنی به ابوالکمیت ، رجوع به ابوالکمیت الصیقل شود.
صیقل . [ ص َ ق َ ] (اِخ ) ابن الحکم الغفاری ، مکنی به ابووحشیه . رجوع به ابووحشیه الصیقل شود.
فرهنگ عمید
۱. زدودن زنگ.
۲. (اسم، صفت) [قدیمی] زدایندۀ زنگ فلز یا آینه؛ جلادهنده: ◻︎ آهنی را که موریانه بخورد / نتوان بُرد از او به صیقل زنگ (سعدی: ۹۳).
۳. [قدیمی] = صیقلی
〈 صیقل خوردن (پذیرفتن، گرفتن): (مصدر لازم) زدوده شدن؛ جلا یافتن.
〈 صیقل زدن (دادن، کردن): (مصدر متعدی) [قدیمی] زدودن؛ جلا دادن.
فرهنگ معین
(صَ یا ص قَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - آن که شمشیر و مانند آن را بزداید و جلا دهد، جلا دهنده ، زداینده . ۲ - در فارسی : زدودگی زنگ از فلزات و مانند آن .
فرهنگ فارسی
۱ - ( صفت ) آن که شمشیر و مانند آن را بزداید و جلا دهد جلا دهنده زداینده جمع : صیاقل صیاقله . ۲ - زدودگی چرک و زنگ از آیینه و فلزات و جز آنها : آهنی را که موریانه بخورد نتوان برد از او بصیقل زنگ . ( سعدی ) توضیح بدین معنی در عربی صقال آمده .
عقیلی مکنی
عقیلی مکنی
دانشنامه عمومی
(پهلوی) مالش.
مترادف و متضاد
پرداخت، جلا، روشنگر
