معانی کلمه : صنج
لغت نامه دهخدا
صنج . [ ص ُ ن ُ ] (ع اِ) کاسهای آبنوس یا چوبی است سیاه دیگر. (منتهی الارب ). قصاع الشیزی . (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. سنج.
۲. چنگ.
۲. چنگ.
فرهنگ معین
(صَ ) [ معر. ] (اِ. ) ۱ - معرب سنج . ۲ - دو قطعة دایرة فلزی که به وسیلة بندی به انگشتان پیوندد.
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - چنگ . ۲ - دو قطعه دایره فلزی که به وسیله بندی بانگشتان پیوندد صنج را پس از بند کردن بانگشتان به یکدیگر زنند تا آوازی از آن بر آید .
کاسهای آبنوس یا چوبی است سیاه دیگر
کاسهای آبنوس یا چوبی است سیاه دیگر
