معانی کلمه : صله رحم
لغت نامه دهخدا
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) عطا دادن . ۲ - ( اسم ) بخشش انعام . ۳ - ( اسم ) عطیه جایزه . ۴ - ( نحو ) حروف زاید که معنی فعل بان تمام شود مانند : از با به باز بر تا در را جمع : صلات . یا صلت رحم . حمیت نمودن با خویشان و اقربا صله رحم .
محبت و سلوک داشتن با خویش و اقربائ
محبت و سلوک داشتن با خویش و اقربائ
