معانی کلمه : صله
لغت نامه دهخدا
صلة. [ ص ِل ْ ل َ ] (ع اِ) بانگ میخ و مانند آن وقت فروبردن در چیز سخت . (منتهی الارب ).
صلة. [ ص ُل ْ ل َ ] (ع اِ) باقیمانده ٔ آب و جز آن . || بوی ناخوش . || بوی بد گوشت تر و سطبری آن . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. با دادن مالی به کسی احسان کردن.
۲. (اسم) عطیه؛ احسان.
۳. (اسم) جایزه.
۴. (اسم) [قدیمی] مالی که پادشاهان در مقابل سرودن شعر به شعرا میبخشیدند.
〈 صلهٴ رحم:
۱. دیدوبازدید و احوالپرسی از خویشاوندان.
۲. نیکی و احسان به خویشان و نزدیکان.
۳. اتحاد و پیوستگی خویشاوندان.
فرهنگ معین
(ص لِ ) [ ع . صلة ] نک . صلت .
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) عطا دادن . ۲ - ( اسم ) بخشش انعام . ۳ - ( اسم ) عطیه جایزه . ۴ - ( نحو ) حروف زاید که معنی فعل بان تمام شود مانند : از با به باز بر تا در را جمع : صلات . یا صلت رحم . حمیت نمودن با خویشان و اقربا صله رحم .
ابن حارث غفاری بخاری و ابن حبان و ابن سکن گویند او را صحبتی بوده است
ابن حارث غفاری بخاری و ابن حبان و ابن سکن گویند او را صحبتی بوده است
مترادف و متضاد
انعام، بخشش، پاداش، جایزه، خلعت
