معانی کلمه : صلم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. (ادبی ) در عروض، اسقاط وتد مفروق از آخر جزء، چنان که از مفعولات، مفعو باقی بماند و به جای آن فع لن بگذارند و آن را اصلم می گویند.
۲. [قدیمی] از بیخ و بن بریدن.
۳. [قدیمی] کندن گوش یا بینی.
۲. [قدیمی] از بیخ و بن بریدن.
۳. [قدیمی] کندن گوش یا بینی.
فرهنگ معین
(صَ ) [ ع . ] (اِمص . ) ۱ - بریدگی ، قطع (گوش و بینی ). ۲ - در علم عروض اسقاط وتد مفعولات است ، «مفمو» بماند. «فع لن » به جای آن بنهند و فع لن چون از مفعولات خیزد، آن را «اصلم » خوانند.
فرهنگ فارسی
۱ - بریدگی قطع ( گوش و بینی ) ۲ - اسقاط و تد وفعولات است مفعو بماند فع لن به جای آن بنهند و فع لن چون از مفعولات خیزد آن را اصلم خوانند .
