معانی کلمه : صقع
لغت نامه دهخدا
صقع. [ ص ُ ] (ع اِ) کرانه . || گوشه ٔ زمین . ج ، اَصقاع . (منتهی الارب ). ناحیت . (مهذب الاسماء). سوی . و رجوع به صقع واجب شود.
فرهنگ عمید
۱. ناحیه.
۲. کرانه.
۳. گوشۀ زمین.
۲. کرانه.
۳. گوشۀ زمین.
فرهنگ معین
(صُ) [ ع . ] (اِ.) 1 - کرانه . 2 - گوشة زمین ، ناحیه . ج . اصقاع .
(صَ) [ ع . ] (مص م .) 1 - زدن کسی را، پا بر کسی زدن . 2 - بر خاک انداختن کسی را. 3 - رسیدن آتش آسمانی به کسی ، بیهوش کردن صاعقه کسی را.
فرهنگ فارسی
ناحیه، کرانه، گوشه زمین
۱ - کرانه . ۲ - گوشه زمین ناحیه جمع : اسقاع . یا صقع ربوبی صقع واجب . حکما و متکلمان چون بخواهند کلمات مکان و محل و جای و امثال آن را در مورد باری تعالی به کار برند کلمه صقع را استعمال کنند و صقع ربوبی یاصقع واجب گویند . صقع ربوبی یعنی مرتبه ذات و صفات و اسنائ الهی بعضی عالم عقول و مفارقت نوریه را صقع ربوبی نامند .
میان سر اسب سپید شدن
۱ - کرانه . ۲ - گوشه زمین ناحیه جمع : اسقاع . یا صقع ربوبی صقع واجب . حکما و متکلمان چون بخواهند کلمات مکان و محل و جای و امثال آن را در مورد باری تعالی به کار برند کلمه صقع را استعمال کنند و صقع ربوبی یاصقع واجب گویند . صقع ربوبی یعنی مرتبه ذات و صفات و اسنائ الهی بعضی عالم عقول و مفارقت نوریه را صقع ربوبی نامند .
میان سر اسب سپید شدن
