معانی کلمه : صعب
لغت نامه دهخدا
صعب . [ ص َ ] (اِخ ) موضعی است به یمن .(منتهی الارب ). مخلافی است به یمن . (معجم البلدان ).
صعب . [ ص َ ] (اِخ ) ابن سعدالعشیرةبن مالک ، از کهلان ، از قحطانیة. جدی جاهلی است . (الاعلام زرکلی ص 432).
فرهنگ عمید
[قدیمی]
۱. دشوار، سخت.
۲. شدید.
٣. قوی، نیرومند.
٤. بامهابت، باوقار.
٥. گران، ناخوشایند.
٦. (قید ) زیاد، بسیار.
۱. دشوار، سخت.
۲. شدید.
٣. قوی، نیرومند.
٤. بامهابت، باوقار.
٥. گران، ناخوشایند.
٦. (قید ) زیاد، بسیار.
فرهنگ معین
(صَ ) [ ع . ] (ق . ) دشوار، سخت . ،~ُالعبور جایی که عبور از آن مشکل باشد. ،~ُالمنال دست نیافتنی ، دور از دست . ،~ُالعلاج مرضی که به سختی درمان پذیرد. ،~ُالوصول دارای امکان دستیابی دشوار.
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
بغرنج، دشخوار، دشوار، سخت، شاق، غامض، مشکل، معقد، مغلق ≠ سهل
