معانی کلمه : صرع
لغت نامه دهخدا
صرع . [ ص ُ رُ ] (ع اِ) ج ِ صروع . (منتهی الارب ).
صرع . [ ص ِ ] (ع اِ) مرد کشتی گیر. || تاه رسن . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
نوعی بیماری عصبی که با تشنج، احساس درد، خفگی، سستی در اعضای بدن، و حرکات غیرارادی بروز می کند.
فرهنگ معین
(صَ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) بر زمین زدن ، افکندن . ۲ - دو مصراع گردانیدن هر بیت شعر را. ۳ - دو لنگه کردن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
بیماری ناشی از اختلال کارکرد مغز که مشخصۀ آن حملههای عودکننده با آغاز ناگهانی است
بیماری عصبی باحالت اختلال وتشنج وسستی دراعضابدن
۱ - ( مصدر ) افکندن . ۲ - دو مصراع گردانیدن هر بیت . ۳ - صاحب دو در گردانیدن باب را. ۴ - ( مصدر ) افتادن . از پای در آمدن . یا صرع ستارگان . لرزش و چشمک زدن ستارگان . ۵ - غش .
صریع
۱ - ( مصدر ) افکندن . ۲ - دو مصراع گردانیدن هر بیت . ۳ - صاحب دو در گردانیدن باب را. ۴ - ( مصدر ) افتادن . از پای در آمدن . یا صرع ستارگان . لرزش و چشمک زدن ستارگان . ۵ - غش .
صریع
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
حمله، غش
ازپایدرآمدن
۱. حمله، غش
۲. ازپایدرآمدن
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
تاسِه؛ دل سستِه؛ تِم
فرهنگستان زبان و ادب
{epilepsy} [پزشکی] بیماری ناشی از اختلال کارکرد مغز که مشخصۀ آن حمله های عودکننده با آغاز ناگهانی است
