معانی کلمه : صخر
لغت نامه دهخدا
صخر. [ ص َ خ َ ] (ع اِ) ج ِ صخرة. رجوع به صخرة شود.
صخر. [ ص َ ] (اِخ ) رجوع به ابی سفیان صخربن حرب شود.
صخر. [ ص َ ] (اِخ ) رجوع به صخربن عمروبن الشرید شود.
صخر. [ ص َ ] (اِخ ) رجوع به احنف بن قیس بن معاویه شود.
فرهنگ معین
(صَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - تخته سنگ . ۲ - نام دیوی که انگشتر حضرت سلیمان را دزدید.
فرهنگ فارسی
ابن جعد خضری شاعر عرب ( ف. حدود ۱۴٠ ه.ق . ) وی شاعری فصیح بود و دوره دو دولت اموی و عباسی را دریافت و عاشق کاس دختر بجیر بود و مشهورترین شعر او درباره همین دختر است .
( اسم ) سنگ بزرگ خر سنگ تخته سنگ .
ابن هلال المزنی
( اسم ) سنگ بزرگ خر سنگ تخته سنگ .
ابن هلال المزنی
