صبحدم. [ ص ُ دَ ] ( اِ مرکب ، ق مرکب )هنگام صبح. سپیده دم. بامداد. بامدادان : بگفتا که امشب بلشکر رسدو یا صبحدم بیگمان دررسد.فردوسی.آسمان نبوت ار مه راچون گریبان صبحدم بشکافت.خاقانی.چون صبحدم از ریحان گلزار پدید آمدریحانی گلگون را بازار پدید آمد.خاقانی.آخر چه معنی آرم از آن آفتاب روی کو بوی خود بصبحدم از من دریغ داشت.خاقانی.بادت جلال و مرتبه چندانکه آسمان هر صبحدم برآورد از خاور آینه.خاقانی.صبحدم ...
فرهنگ عمید
۱. هنگام صبح، سپیده دم، بامداد: می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند / به عذر نیمه شبی کوش و گریهٴ سحری (حافظ: ۹۰۲ ). ۲. (قید ) در هنگام صبح.