صاحب خبر.[ ح ِ خ َ ب َ ] ( ص مرکب ، اِ مرکب ) خبرنگار. منهی. خبرگزار : باد را [ خدای تعالی ] صاحب خبر سلیمان کرد، تا هر کجا بر یک ماه راه یا بیشتر کسی چیزی بگفتی به گوش سلیمان رسانیدی. ( ترجمه تاریخ طبری ).پادشاهی که به روم اندر صاحب خبران پیش او صف سماطین زده زرین کمران.منوچهری.و هر کجا صاحب خبر گماشته بود و جز مردم دانای عاقل را نگماشتی. ( فارسنامه ابن بلخی ص 55 ). و صاحب خبر و برید بسر خویش منص...
فرهنگ عمید
۱. مطلع، آگاه: ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشی کی راهبر شوی (حافظ: ۹۷۲ )، از پی صاحب خبران است کار / بی خبران را چه غم روزگار (نظامی۱: ۷۵ ). ۲. خبرگزار، خبرنگار.
فرهنگ معین
( ~ . خَ بَ ) [ ازع . ] (ص مر. )۱ - مطلع ، آگاه . ۲ - خبرنگار. ۳ - پرده دار. ۴ - جاسوس . ۵ - نقیب . ۶ - فرستاده ، سفیر.
فرهنگ فارسی
۱ - مطلع آگاه . ۲ - آنکه اخبار را به مخدوم رساند خبر نگار منهی ۳ - حاجب . ۴ - نقیب . ۵ - معرف . ۶ - ایلچی سفیر .