معانی کلمه : شیش
لغت نامه دهخدا
شیش . (اِ) شوش . شوشه . شاخ تر و باریک درخت . ترکه . (یادداشت مؤلف ).
شیش . (اِخ ) ابن قیس بن جریح . ممدوح حطیئه ٔ شاعر است . (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ فارسی
نوع پستی از خرما خرمای دانه سخت و نا کرده .
گویش مازنی
شش عدد شش
۱ترکه ۲شاخه های خشک و نازک توت که پس از پرورش کرم ابریشم ...
/shish/ ترکه - شاخه های خشک و نازک توت که پس از پرورش کرم ابریشم در انبار باقی ماند ۳چوب قیم لوبیا و & شش عدد شش
مترادف و متضاد
six ()
شش، شیش، ششمین، شماره شش
