معانی کلمه : شیخ
لغت نامه دهخدا
شیخ . [ ش َ ] (اِخ ) رجوع به ابوالحسن الصایغ (شیخ ...) شود.
شیخ . [ ش َ ] (اِخ ) ابن حسام الدین معروف به منقی . او راست : رسالة فی المهدی . (از کشف الظنون ).
شیخ . [ ش َ ] (اِخ ) لقب محمد المهدی رئیس حکومت شرفای سعدیین در مغرب (مراکش ). (از دائرةالمعارف اسلامی ).
فرهنگ عمید
۱.دانشمند دینی؛ عالم دین.
۲. (موسیقی) مرشد؛ پیر.
۳. [قدیمی] سالخورده، پیر.
۴. [قدیمی] رئیس طایفه؛ بزرگ.
〈 شیخالمرسلین: [عربی: شیخالمرسلین] [قدیمی] حضرت نوح.
۱.دانشمند دینی، عالم دین.
۲. (موسیقی ) مرشد، پیر.
۳. [قدیمی] سالخورده، پیر.
۴. [قدیمی] رئیس طایفه، بزرگ.
* شیخ المرسلین: [عربی: شیخ المرسلین] [قدیمی] حضرت نوح.
۲. (موسیقی ) مرشد، پیر.
۳. [قدیمی] سالخورده، پیر.
۴. [قدیمی] رئیس طایفه، بزرگ.
* شیخ المرسلین: [عربی: شیخ المرسلین] [قدیمی] حضرت نوح.
فرهنگ معین
(شَ یا ش ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - مرد پیر. ۲ - مرد بزرگوار. ۳ - مرشد، عالم . ۴ - رییس طایفه . ج . شیوخ .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
ملقب به موید ششمین ار ممالیک برجی ( مصر ) ( جل. ۸۱۵ ه.ق ./ ۱۴۱۲ م . - ۸۲۴ ه.ق ./ ۱۴۲۱ م . )
مردپیر، بزرگ، دانشمند، شخص بزرگوار، مرشد
( صفت اسم ) ۱ - مرد پیر . ۲ - مرد بزرگ خواجه . ۳ - مرد عالم دانشمند . ۴ - مرشد . ۵ - رهبر دسته ای از عشایر عرب ۶ - رهبر یکی از فرقه های مذهبی جمع : شیوخ جمع الجمع : مشایخ .
پیر گردیدن یا خواجه شدن .
مردپیر، بزرگ، دانشمند، شخص بزرگوار، مرشد
( صفت اسم ) ۱ - مرد پیر . ۲ - مرد بزرگ خواجه . ۳ - مرد عالم دانشمند . ۴ - مرشد . ۵ - رهبر دسته ای از عشایر عرب ۶ - رهبر یکی از فرقه های مذهبی جمع : شیوخ جمع الجمع : مشایخ .
پیر گردیدن یا خواجه شدن .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
از طوایف و تیره های ساکن در منطقه ی کتول
/sheyKh/ از طوایف و تیره های ساکن در منطقه ی کتول
مترادف و متضاد
مراد، مرشد ≠ شاب
آخوند، معمم، ملا
امیر، پیشوا، قاید
پیر، سالخورده، کهنسال، مسن
۱. مراد، مرشد
۲. آخوند، معمم، ملا
۳. پیر، سالخورده، کهنسال، مسن
۴. امیر، پیشوا، قاید ≠ شاب
