معانی کلمه : شکوک
لغت نامه دهخدا
شکوک . [ ش َ ] (ع ص ) ماده شتر بسیارموی که فربهی و لاغری آن پیدا نبود. یا آن که پیه کوهان آن معلوم نباشد. ج ، شُک ّ. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). اشتر که کوهانش پیدا نبود تا فربه هست یا نه . (از مهذب الاسماء).
فرهنگ عمید
شکّ#NAME?
= شکّ
فرهنگ فارسی
کتابی است بعربی تالیف رازی در طب .مولف در ین کتاب ایراداتی بر جالینوس وارد ساخته .
جمع شک
۱ - گمان مقابل یقین جمع : شکوک . ۲ - تردید کردن در تکلیف شرع مانند تردید در رکعات نماز . یابه شک افتادن ( در افتادن ) . شک کردن ارتیاب .
اشتر که کوهانش پیدا نبود تا فربه است یا نه جمع شک .
جمع شک
۱ - گمان مقابل یقین جمع : شکوک . ۲ - تردید کردن در تکلیف شرع مانند تردید در رکعات نماز . یابه شک افتادن ( در افتادن ) . شک کردن ارتیاب .
اشتر که کوهانش پیدا نبود تا فربه است یا نه جمع شک .
