معانی کلمه : شکوه
لغت نامه دهخدا
شکوة. [ ش َ وَ ] (ع اِ)خیکی که از پوست بره ٔ شیرخواره سازند و در وی شراب و آب کنند. ج ، شَکَوات ، شَکاء. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). مشکیزه . مشک خرد. خیک شیر از پوست بزغاله ٔ شیرخواره . (یادداشت مؤلف ). مشک خرد که از پوست بزغاله ٔ شیرخوار بود. ج ، شکاء. (مهذب الاسماء).
فرهنگ عمید
ترس؛ بیم؛ هراس.
۱. گله؛ شکایت.
۲. مرض؛ بیماری.
بزرگی و جلال؛ شوکت؛ حشمت؛ مهابت؛ هیبت.
۱. گله، شکایت.
۲. مرض، بیماری.
ترس، بیم، هراس.
بزرگی و جلال، شوکت، حشمت، مهابت، هیبت.
۲. مرض، بیماری.
ترس، بیم، هراس.
بزرگی و جلال، شوکت، حشمت، مهابت، هیبت.
فرهنگ معین
(ش هْ) (اِ.) ترس .
(شُ هْ)(اِ.)1 - شوکت . 2 - مهابت ، هیبت .
(شَ یا ش وِ) [ ع - شکوة ] (اِمص .) 1 - شکایت . 2 - ناله .
(ش هْ ) (اِ. ) ترس .
(شُ هْ )(اِ. )۱ - شوکت . ۲ - مهابت ، هیبت .
(شَ یا ش وِ ) [ ع - شکوة ] (اِمص . ) ۱ - شکایت . ۲ - ناله .
(شُ هْ )(اِ. )۱ - شوکت . ۲ - مهابت ، هیبت .
(شَ یا ش وِ ) [ ع - شکوة ] (اِمص . ) ۱ - شکایت . ۲ - ناله .
فرهنگ فارسی
گله، شکایت، مرض، شکوات جمع، بزرگی وجلال، جاه وجلال، شوکت، حشمت، مهابت وهیبت
( اسم ) ۱ - شان شوکت بزرگی حشمت. ۲ - مهابت هیبت : این مرد دینی برین سنگ نشست و سنگ در آبگینه کار ما انداخت و شکوه ما از دل خلایق بر گرفت . ۳ - قوت توانایی .
خیکی که از پوست بره شیر خواره سازند و در وی شراب و آب کنند جمع شکوات مشک خرد .
( اسم ) ۱ - شان شوکت بزرگی حشمت. ۲ - مهابت هیبت : این مرد دینی برین سنگ نشست و سنگ در آبگینه کار ما انداخت و شکوه ما از دل خلایق بر گرفت . ۳ - قوت توانایی .
خیکی که از پوست بره شیر خواره سازند و در وی شراب و آب کنند جمع شکوات مشک خرد .
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: šokuh) حالتی در کسی که به بزرگی جلوه کند و احترام برانگیزد یا چشمها را خیره کند ، بزرگی ، حشمت و جلال .
اسم: شکوه (دختر) (فارسی) (تلفظ: šokuh) (فارسی: شکوه) (انگلیسی: shokuh)
معنی: بزرگی، جلال، شوکت، حالتی در کسی که به بزرگی جلوه کند و احترام برانگیزد یا چشم ها را خیره کند، حشمت و جلال، شأن، حشمت، هیبت، وقار
معنی: بزرگی، جلال، شوکت، حالتی در کسی که به بزرگی جلوه کند و احترام برانگیزد یا چشم ها را خیره کند، حشمت و جلال، شأن، حشمت، هیبت، وقار
مترادف و متضاد
تظلم، تعرض، شکایت، شکوائیه، گلایه، گله، گلهمندی
اهمیت، بزرگی، تجمل، جاه، جبروت، جلال، جلوه، حشمت، سرفرازی، شان، شوکت، عظمت، فر، فره، کبریا، مهابت، هیبت
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( شکوِه ) دِرار دِرار؛ دِرار
