معانی کلمه : شهرستان
لغت نامه دهخدا
شهرستان . [ ش َ رَ / رِ ] (اِخ ) قریه ای است سه فرسنگی کمتر مشرق خنج به فارس . (از فارسنامه ٔ ناصری ).
شهرستان . [ ش َ رَ / رِ ] (اِخ )از طسوج ناحیه ٔ رودآبان به قم . (تاریخ قم ص 113).
فرهنگ عمید
۱. بخشی از یک استان، شامل شهر و توابع آن.
۲. ‹شارستان، شارسان› [قدیمی] = شارستان
۲. ‹شارستان، شارسان› [قدیمی] = شارستان
فرهنگ معین
(شَ رِ ) [ په . ] (اِمر. ) ۱ - شهر بزرگ با توابع آن . ۲ - هر یک از تقسیمات اداری استان که خود به چند بخش تقسیم می شود و زیر نظر فرماندار اداره می شود.
فرهنگ فارسی
شهری در خراساندر نزدیکی نسا شارستان.
شهربزرگ باتوابع آن، شارستان وشارسان هم میگویند
( اسم ) ۱ - شهر بزرگ با توابع آن که داخل حصاری قرار دارد . ۲ - هر یک از تقسیمات اداری استان که خود به چندین بخش تقسیم میشود و تحت نظر فرماندار اداره می گردد ٠
شهربزرگ باتوابع آن، شارستان وشارسان هم میگویند
( اسم ) ۱ - شهر بزرگ با توابع آن که داخل حصاری قرار دارد . ۲ - هر یک از تقسیمات اداری استان که خود به چندین بخش تقسیم میشود و تحت نظر فرماندار اداره می گردد ٠
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱از توابع سه هزارمنطقه ی تنکابن ۲ از توابع بیرون بشم نوشهر ...
/shahrestaan/ از توابع سه هزارمنطقه ی تنکابن - از توابع بیرون بشم نوشهر ۳منطقه ای در گرگان قدیم
مترادف و متضاد
بلد، شهر، کوره، مدینه، ولایت ≠ دهستان
