شنگل . [ ش َ گ َ ] (اِخ ) نام قبیله ای بوده است در سیستان مقیم اوق : باز میان مردمان اوق تعصب شنگل و زاتورق افتاد اندر سنه ٔ احدی و اربعین [ و ثلاثمائة ] و ب...
شَنگُل(یا: شَنکُل) بنا بر شاهنامۀ فردوسی ، پادشاه هِندوستان. در زمان بَهرام گور، هشتاد شاه ، با تاج زَرّین، در فرمان خود داشت . بهرام برای ، آشنایی با شکوه و جلال شنگل، از سوی شاه ایران، در مقام سفیر نزد شنگل رفت و او را به باج گزاری ایران فراخواند. شنگل نپذیرفت پس بهرام پیشنهاد کرد دو دانای هندی، با دو دانای ایرانی مناظره کنند، یا صد سوار هندی، با یک ایرانی کشتی گیرد، اگر هندوان ، در مناظره یا پی...
فرهنگ فارسی
پادشاه هند که بمدد افرسیاب تورانی رفته بود ( داستان ): [ چو غرچه ز سگسار و شنگل ز هند هوا پر درفش و زمین پرپرند ] . شوخ وشنگ، زیبا، ظریف، عیار، سرخوش، سرمست ( صفت ) شنگ شنگول . جنسی از غلبه باشد و آن را مشنگ گویند
گویش مازنی
گل سفت شده
/shengel/ گل سفت شده
فرهنگ اسم ها
اسم: شنگل (پسر) (فارسی) معنی: شوخ، از شخصیتهای شاهنامه، نام شاه هند و جزو سپاهیان افراسیاب تورانی
واژه نامه بختیاریکا
( شِنگِل ) ترکیب شن و گل؛ کوپال ( شَنگُل ) گاو بین یک تا دو سال