معانی کلمه : شناس
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. = شناختن
۲. شناسنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): خداشناس، زرشناس، سخن شناس، نکته شناس.
۳. (صفت ) آشنا.
۲. شناسنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): خداشناس، زرشناس، سخن شناس، نکته شناس.
۳. (صفت ) آشنا.
فرهنگ معین
(ش ) (ص . ) (عا. ) آشنا.
فرهنگ فارسی
۱ - ( اسم ) در کلمات مرکب به منی شناسنده آید : خداشناس سخن شناس . ۲ - ( صفت ) آشنا : فلان شناس است .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱آشنا – دوست ۲فامیل – خویشاوند
/shenaas/ آشنا – دوست - فامیل – خویشاوند
فرهنگستان زبان و ادب
شن آس
{sand mill} [مهندسی بسپار علوم و فنّاورى رنگ] دستگاهی استوانه ای و قائم، حاوی شن، با میلۀ چرخان و دیسک (disc ) که آس مایه در آن می گردد متـ . آسیای شنی
{sand mill} [مهندسی بسپار علوم و فنّاورى رنگ] دستگاهی استوانه ای و قائم، حاوی شن، با میلۀ چرخان و دیسک (disc ) که آس مایه در آن می گردد متـ . آسیای شنی
