معانی کلمه : شلو
لغت نامه دهخدا
شلو. [ ش َل ْوْ ] (ع مص ) رفتن . (ناظم الاطباء) (ز منتهی الارب ). گردش کردن . (از اقرب الموارد). || برداشتن چیزی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
فرهنگ فارسی
اندام با گوشت یا تن و جسد از هر چیز
گویش مازنی
۱نهال های باریک و بلند ۲آدم سست و ناتوان
/shelo/ نهال های باریک و بلند - آدم سست و ناتوان
واژه نامه بختیاریکا
( شُلو ) از اسامی مردانه
( شُلو ) ایل به شلو
( شُلو ) شروع؛ شلوغ؛ آغاز کوچ؛ ازدحام
( شُلو ) ایل به شلو
( شُلو ) شروع؛ شلوغ؛ آغاز کوچ؛ ازدحام
