معانی کلمه : شعور
لغت نامه دهخدا
شعور. [ ش َ ] (ع اِ) نوعی ماهی . (از اقرب الموارد) (یادداشت مؤلف ). || (اِخ ) اسب نجیبی از آن حبطات بود. (از اقرب الموارد). نام اسب پسران حارث بن عمرو. (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. دانستن و دریافتن.
۲. حس کردن.
۳. (اسم ) فهم و ادراک.
۲. حس کردن.
۳. (اسم ) فهم و ادراک.
فرهنگ معین
(شُ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) دریافتن . ۲ - (اِ مص . ) ادراک . ۳ - آگاهی .
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:آگاهی (فلسفه)
wikijoo: شعور
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
shoour:اگاهی و درک دقیق و عقلانی از موضوع / موضوعات پیرامونی و واکنش به انها
شعور که نزدیکترین مفهوم به واژه تشخیص است و به معنای (انطباق مفهوم است با مصداق)
مترادف و متضاد
مخ
مدرک، مشعر
آگاهی، ادراک، بینش، خرد، فهم
۱. آگاهی، ادراک، بینش، خرد، فهم
۲. مخ
۳. مدرک، مشعر
فرهنگ فارسی ساره
دانستگی، خرد
