معانی کلمه : شعر
لغت نامه دهخدا
شعر. [ ش ُ ع ُ ] (ع اِ) ج ِ شِعار. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به شعار شود.
شعر. [ ش ُ ] (ع مص ) شَعْر. (ناظم الاطباء). شعر نیکو گفتن . (از اقرب الموارد). رجوع به شَعْر شود.
فرهنگ عمید
موی انسان یا حیوان؛ مو.
۱. (ادبی) سخنی که دارای وزن و قافیه باشد؛ سخن منظوم؛ کلام موزون؛ سرواد.
۲. [مجاز] سخن زیبایی که کاربرد عملی ندارد.
موی انسان یا حیوان، مو.
۱. (ادبی ) سخنی که دارای وزن و قافیه باشد، سخن منظوم، کلام موزون، سرواد.
۲. [مجاز] سخن زیبایی که کاربرد عملی ندارد.
۱. (ادبی ) سخنی که دارای وزن و قافیه باشد، سخن منظوم، کلام موزون، سرواد.
۲. [مجاز] سخن زیبایی که کاربرد عملی ندارد.
فرهنگ معین
(شَ) [ ع . ] (اِ.) موی .
(ش ) [ ع . ] (اِ.) 1 - سخن موزون . 2 - (عا.) حرف بی اساس .
(ش ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - سخن موزون . ۲ - (عا. ) حرف بی اساس .
(شَ ) [ ع . ] (اِ. ) موی .
(شَ ) [ ع . ] (اِ. ) موی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
مترادف و متضاد
زلف، گیسو، مو
ترانه، چامه، چکامه، رباعی، غزل، قصیده، کلاممخیل، نظم ≠ نثر
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
چامه، سروده
