شرم آمدن . [ ش َ م َ دَ ] (مص مرکب ) خجل شدن . شرمسار گردیدن . (یادداشت مؤلف ). حاصل شدن خجلت و انفعال برای کسی : تهمتن چو بشنید شرم آمدش به رفتن یکی رای گرم آمدش . فردوسی .نه نزدیک دادار باشد گناه نه شرم آیدم نیز از روی شاه . فردوسی .بیفکند پیل ژیان را به خاک نه شرم آمدش زآن سپهبد نه باک . فردوسی .... مرا نیز شرم آمد با تو گفتن . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 412). مقدمان شاه گفتند ما را شرم آمد از خداو...