معانی کلمه : شرطه
لغت نامه دهخدا
شرطة. [ ش ُ طَ ] (ع مص ) معلق کردن چیزی را بچیزی . یقال : خذ شرطتک . (از منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
بادی که برای کشتیرانی مساعد باشد و کشتی را به مقصد برساند؛ باد موافق.
۱. نگهبان و پاسبان شهر؛ افسر شهربانی.
۲. [قدیمی] نگهبان برگزیدۀ حاکم.
بادی که برای کشتی رانی مساعد باشد و کشتی را به مقصد برساند، باد موافق.
۱. نگهبان و پاسبان شهر، افسر شهربانی.
۲. [قدیمی] نگهبان برگزیدۀ حاکم.
۱. نگهبان و پاسبان شهر، افسر شهربانی.
۲. [قدیمی] نگهبان برگزیدۀ حاکم.
فرهنگ معین
(شَ یا شُ طِ ) [ هند ] (اِ. ) باد موافق .
فرهنگ فارسی
کوتوال
آنچه که شر شود، شرط وپیمان، نگهبان برگزیده، نگهبان وپاسبان شهر، افسرشهربانی
( اسم ) باد موافق .
( اسم ) باد موافق .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
بادموافق
شرط، پیمان
چاوش، طلایهدار
پاسبان، پلیس، شحنه
۱. بادموافق
۲. شرط، پیمان
۳. پاسبان، پلیس، شحنه
۴. چاوش، طلایهدار
۵. کوتوال
