معانی کلمه : شبح
لغت نامه دهخدا
شبح . [ ش َ ] (ع ص ) شَبَح . رجل شبح الذراعین ؛ مرد پهن بازو. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. موجود موهوم و ترسناکی که روح خبیث مردگان تصور می شود.
۲. شخص، تن، کالبد.
۳. سیاهی جسم که از دور به نظر آید.
۲. شخص، تن، کالبد.
۳. سیاهی جسم که از دور به نظر آید.
فرهنگ معین
(شَ بَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - تن ، کالبد. ۲ - سیاهی جسم که از دور به نظر رسد. ج . اشباح .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
بخشی از انرژی لرزهای که پس از رها شدن به طرف بالا منتشر و سپس به پایین بازتابیده میشود
شخص، تن، کالبد، سیاهی جسم که ازدوربنظربرسد
( اسم ) ۱ - شخص ذات . ۲ - سیاهی که از دور به نظر میرسد جمع : اشباح .
شکافتن چیزی را شق کردن چیزی
( اسم ) ۱ - شخص ذات . ۲ - سیاهی که از دور به نظر میرسد جمع : اشباح .
شکافتن چیزی را شق کردن چیزی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
شخص، ذات
روح، سایه، سیاهی
۱. روح، سایه، سیاهی،
۲. شخص، ذات
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
سهشت
فرهنگستان زبان و ادب
{ghost} [ژئوفیزیک] بخشی از انرژی لرزه ای که پس از رها شدن به طرف بالا منتشر و سپس به پایین بازتابیده می شود
