معانی کلمه : شباب
لغت نامه دهخدا
شباب . [ ش َ ] (اِخ ) نام موضعی است در یمن . (از معجم البلدان ).
شباب . [ ش ِ ] (ع اِ) آنچه بدان آتش افروزند. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
ماهودانه#NAME?
۱. جوان شدن.
۲. جوانی؛ از سن بلوغ تا سیسالگی.
۳. (اسم) اول هرچیز.
۱. جوان شدن.
۲. جوانی، از سن بلوغ تا سی سالگی.
۳. (اسم ) اول هرچیز.
= ماهودانه
۲. جوانی، از سن بلوغ تا سی سالگی.
۳. (اسم ) اول هرچیز.
= ماهودانه
فرهنگ معین
(شَ ) [ ع . ] (اِمص . ) ۱ - جوانی . ۲ - پرده ای است از موسیقی .
فرهنگ فارسی
جوان شدن، جوانی، ازسن بلوغ تاسی سالگی اول هرچیز، جوانان، جمع شاب
( اسم ) ۱ - جوانی مقابل شیب پیری . ۲ - پرده ایست از موسیقی .
آنچه بدان آتش افروزند
( اسم ) ۱ - جوانی مقابل شیب پیری . ۲ - پرده ایست از موسیقی .
آنچه بدان آتش افروزند
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: šabāb) (عربی) جوانی ، مرد جوان ؛ (در موسیقی ایرانی) نام پردهای .
اسم: شباب (پسر، دختر) (عربی) (تلفظ: šabāb) (فارسی: شَباب) (انگلیسی: shabab)
معنی: جوانی، مرد جوان، ( در موسیقی ایرانی ) نام پرده ای
معنی: جوانی، مرد جوان، ( در موسیقی ایرانی ) نام پرده ای
مترادف و متضاد
برنایی، جوانی ≠ پیری
youth (اسم)
فتوت، جوانی، شباب، جوانان، نوباوگان، شخص جوان
springtime (اسم)
فصل بهار، جوانی، شباب، بهار زندگانی
