معانی کلمه : شاه
لغت نامه دهخدا
شاة. (ع اِ) الَ ... وسیله ای که بدان از نخل خرما بالا روند. (از ذیل اقرب الموارد).
شاه . (ع اِ) شاة و بزبان عربی گوسفند را گویند وشیاة جمع آن است . (برهان قاطع). رجوع به شاة شود.
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
[ په . ] (اِ. )۱ - سلطان ، فرمانروا. ۲ - هر چیز مهم و بزرگ . ، ~رخ زدن کنایه از: الف - فرصت را غنیمت شمردن . ب - غلبه یافتن . ،با ~پالوده نخوردن کنایه از: خود را برتر از دیگران پنداشتن .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
امپراطور، امیر، پادشاه، حاکم، خدیو، سلطان، شاهنشاه، شهریار، ملک، والی ≠ رعیت
king (اسم)
خسرو، پادشاه، شاه، سلطان، شهریار
shah (اسم)
خسرو، پادشاه، شاه
واژه نامه بختیاریکا
مدفن شاه از دوره ساسانی تا قرن هشتم احتمالا در ادوار مختلف عنوان محل دفن افراد بزرگی از بختیاری ( و درگذشته شاید هم ایران ) بوده است. هر چند بقعه آن مربوط به سده های میانی هجری است. گمان می رود شاه هر نامی که داشته باشد پیشوا، پیر و نیای بسیاری از طایفه بابادی بوده است.
