معانی کلمه : شارق
لغت نامه دهخدا
شارق . [ رِ ] (اِخ ) لقب قیس بن معدیکرب . (منتهی الارب ).
شارق . [ رِ ] (اِخ ) نام بتی در جاهلیت . (منتهی الارب ). اسم صنم فی الجاهلیة. (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. برآینده.
۲. تابنده، تابان و درخشان.
۳. (اسم ) خورشید هنگامی که برآید، آفتاب.
۲. تابنده، تابان و درخشان.
۳. (اسم ) خورشید هنگامی که برآید، آفتاب.
فرهنگ معین
(رِ ) [ ع . ] ۱ - (اِفا. ) تابان ، درخشان . ۲ - (اِ. ) آفتاب .
فرهنگ فارسی
بر آینده، تابنده، تابان ودرخشان، خورشید، آفتاب
( اسم ) ۱ - تابان تابنده درخشان . ۲ - ( اسم ) آفتاب .
نام بتی در جاهلیت
( اسم ) ۱ - تابان تابنده درخشان . ۲ - ( اسم ) آفتاب .
نام بتی در جاهلیت
