معانی کلمه : شاخک
لغت نامه دهخدا
شاخک. [ خ َ ] ( اِمصغر ) شاخ خرد. شاخچه. شعبه. || اکلیل الملک را گویند. ( شعوری ) ( آنندراج ). دارویی که ناخنک و بتازی اکلیل الملک گویند. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
۱. شاخ کوچک.
۲. شاخۀ کوچک: در جلوات آمده ست بر سر گل عندلیب / در حرکات آمده ست شاخک شاهسپَرَم (منوچهری: ۷۰ ).
۲. شاخۀ کوچک: در جلوات آمده ست بر سر گل عندلیب / در حرکات آمده ست شاخک شاهسپَرَم (منوچهری: ۷۰ ).
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) شاخ کوچک .
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: šâx
طاری: šâxak
طامه ای: šâx
طرقی: šâx
کشه ای: šâx
نطنزی: šâx
مترادف و متضاد
antenna (اسم)
انتن، شاخک، موج گیر
ramus (اسم)
شاخک، شاخ، قسمت بر امده و اطاله یافته
