معانی کلمه : شاخ
لغت نامه دهخدا
شاخ . (اِخ )نام جایی است در ناحیت بلخ در حوالی فاریاب و اندخوی : و بجانب مروجوق مراجعت نموده براه شاخ روان شدند و نورین اقا را دردپای بغایت سخت ظاهر شد.(تاریخ غازان خان چ هرتفورد از بلاد انگلستان ص 47).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
شانه کشیدن ( ~ . کِ دَ)(مص ل .) تهدید کردن ، قدرت خود را به رخ کشیدن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
کسی که فکر کند خیلی بالاست؛ مثلاً:فلانی شاخه. ||یعنی ولم کن! دست از سرم بردار. مثلاً:یک نفر بگوید من بهترم و از این جور پزدادن ها؛ و آن قدر ادامه بدهد که بالاخره طرف مقابل به او بگوید:باشه تو شاخی!
گویش اصفهانی
تکیه ای: šâx
طاری: šâx
طامه ای: šâx
طرقی: šâx
کشه ای: šâx
نطنزی: šâx
گویش بختیاری
شاخ.
مترادف و متضاد
شاخابه
پاره، قطعه
سرون، شخ، قرن
پیشانی، ناصیه
شاخسار، شاخه، غصن
۱. سرون، شخ، قرن
۲. شاخسار، شاخه، غصن
۳. شاخابه
۴. پیشانی، ناصیه
۵. پاره، قطعه
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( ن ) ؛ نماد سختی؛ ناراحتی؛ کینه
باج و خراج؛ مالیات
سُرُ
باج و خراج؛ مالیات
سُرُ
