معانی کلمه : سیری
لغت نامه دهخدا
تا سحر سیری مهتاب جمالش بودم
جامه ٔ صبر کتان بود نمی دانستم .
فرهنگ فارسی
سیر شدن اشباع . یا به سیری آمدن . سیر شدن .
جرفادقانی مردی خوش طبع و در مراتب نظام قدرتی تمام داشته .
جرفادقانی مردی خوش طبع و در مراتب نظام قدرتی تمام داشته .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
نهری که از ارش رود اهلم رستاق انشعاب یابد
/siri/ نهری که از ارش رود اهلم رستاق انشعاب یابد
مترادف و متضاد
پررنگی
اشباع ≠ گرسنگی
۱. اشباع
۲. پررنگی ≠ گرسنگی
