معانی کلمه : سیار
لغت نامه دهخدا
سیار. [ س َی ْ یا ] (اِخ ) ابن دینار یا ابن وردان . رجوع به ابوالحکم عنبری شود.
فرهنگ عمید
آنکه یا آنچه همیشه یا به طور متناوب حرکت کند یا از جایی به جای دیگر برده شود: چراغ سیار.
نانخورشی که از کشک درست کنند؛ کشکینه؛ کشک ساییده: ◻︎ برد حالی زنش ز خانه به دوش / گردهای چند و کاسهای دو سیار (دقیقی: ۹۹).
فرهنگ معین
(سَ یّ) [ ع . ] (ص .) بسیار سیر کننده .
(اِ.) 1 - نانی که از آرد جو و آرد باقلا و ارزن پزند. 2 - کشکینه ؛ خورشی که از کشک تهیه کنند.
(اِ. ) ۱ - نانی که از آرد جو و آرد باقلا و ارزن پزند. ۲ - کشکینه ، خورشی که از کشک تهیه کنند.
(سَ یّ ) [ ع . ] (ص . ) بسیار سیر کننده .
(سَ یّ ) [ ع . ] (ص . ) بسیار سیر کننده .
فرهنگ فارسی
جنبنده
بسیارسیرکننده، آنکه بسیارسیروگردش کند
( اسم ) ۱ - نانی که از آرد جو و آرد باقلا و ازرن پزند . ۲ - خورشی که از کشک تهیه کنند کشکینه .
ابن دینار یا ابن وردان
( اسم ) ۱ - نانی که از آرد جو و آرد باقلا و ازرن پزند . ۲ - خورشی که از کشک تهیه کنند کشکینه .
ابن دینار یا ابن وردان
گویش مازنی
نامی برای سگ سیاه رنگ
/siyaar/ نامی برای سگ سیاه رنگ
مترادف و متضاد
صفت ≠ ثابت
گردنده ≠ رونده، روان
۱. گردنده ≠ ثابت
۲. رونده، روان
۳. سیرکننده
