سگالش. [س ِ ل ِ ] ( اِمص ) فکر و اندیشه. ( غیاث ). اندیشمندی. ( شرفنامه ). فکر و اندیشه نمودن. ( برهان ) : ای مج کنون تو شعر نو از برکن و بخوان از من دل و سگالش و از تو تن و زبان.رودکی.سگالش بباید به هر کار جست سخن بی سگالش نیاید درست.ابوشکور بلخی.بشب رویی سگالشهای اعداکلام اللیل یمحوه النهار است.ادیب صابر.زآن بزرگی که در سگالش اوست چار گوهر چهار بالش اوست.نظامی. || دشمنی و خصومت کردن.( برهان ) : ...
فرهنگ عمید
۱. چاره جویی، مشورت، رایزنی. ۲. اندیشه کردن.
فرهنگ معین
(س لِ ) (اِمص . ) ۱ - اندیشه کردن ، چاره جویی . ۲ - اندیشة بد.
فرهنگ فارسی
سگالیدن ( اسم ) ۱ - اندیشه فکر . ۲ - اندیشه بد فکر بد .
مترادف و متضاد
پنداشتن
چارهجویی
اندیشه، فکر
اندیشه بد کردن
چارهجویی کردن
خصومت ورزیدن، دشمنی کردن
۱. اندیشه، فکر ۲. چارهجویی ۳. اندیشه بد کردن ۴. پنداشتن ۵. خصومت ورزیدن، دشمنی کردن ۶. چارهجویی کردن