سپیدکاری. [ س َ / س ِ ] ( حامص مرکب ) سپید کردن. عمل سپید کردن. گازری : بدست تو چو شفق تیغ سرخ روی و هنوزسپیدکاری روز و سیه گلیمی شام.ظهیر فاریابی ( از شرفنامه ). || سپید کردن. روشنی دادن. روشن بودن : شب چو نقش سیاه کاری بست روزگار از سپیدکاری رست.نظامی ( هفت پیکر ص 239 ). || منافقی. دورویی : یا باش دشمن من یا دوست باش ویحک نه دوستی نه دشمن اینت سپیدکاری.منوچهری.با همه سرزدگی و سیه رویی که از سپید...