معانی کلمه : سوگ
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. مصیبت، ماتم، عزا.
۲. غم، اندوه: سوی زال رفتند با سوگ و درد / رخان پر ز خون و سران پر ز گرد (فردوسی: ۱/۳۱۷ ).
۲. غم، اندوه: سوی زال رفتند با سوگ و درد / رخان پر ز خون و سران پر ز گرد (فردوسی: ۱/۳۱۷ ).
فرهنگ معین
(اِ. ) نک سوک .
فرهنگ فارسی
درد و غمی که فرد پس از فقدان چیزی، بهویژه مرگ فرد عزیزی، حس میکند
ماتم، مصیبت، غم، عزا، اندوه
( اسم ) ۱ - مصیبت ماتم عزا . ۲ - غم اندوه حزن .
مصیبت و غم و ماتم و اندوه ماتم
( اسم ) ۱ - مصیبت ماتم عزا . ۲ - غم اندوه حزن .
مصیبت و غم و ماتم و اندوه ماتم
دانشنامه عمومی
نقل قول
مترادف و متضاد
اندوه، پرسه، حزن، رثا، سوک، سوکواری، سوگواری، عزا، غم، ماتم، مصیبت ≠ جشن، سرور، عیش
فرهنگستان زبان و ادب
{grief} [روان شناسی] درد و غمی که فرد پس از فقدان چیزی، به ویژه مرگ فرد عزیزی، حس می کند
