سودا پختن. [ س َ / سُو پ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) اندیشه و خیال خام کردن. آرزوی دور و درازو خیال باطل کردن. ( فرهنگ فارسی معین ) : جانم از پختن سودای وصال تو بسوخت تو من خام طمع بین که چه سودا دارم.سعدی.گدایی که از پادشه خواست دخت قفا خورد و سودای بیهوده پخت.سعدی.سودای عشق پختن عقلم نمی پسنددفرمان عقل بردن عشقم نمی گذارد.سعدی.می پزم سودای خامش تا بسوزم اندر آن عاقبت سوی حقیقت هر مجازی میکشد.ابن یمین.حا...
فرهنگ معین
( ~ . پُ تَ ) [ ع - فا. ] (مص ل . ) خیال باطل کردن .