معانی کلمه : سهراب
لغت نامه دهخدا
سهراب . [ س ُ ] (اِخ ) تیره ای از ایل بیرانوند. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 67).
فرهنگ عمید
دارای آب و رنگ سرخ.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
پس دلاور رستم از دختر پادشاه سمنگان وی بفرماندهی لشکریان تورانی بجنگ ایران آمد و با خود رستم - در حالی که یکدیگر را نمی شناختند - جنگید و بدست او کشته شد ( داستان ) .
تیره از ایل بیرانوند
تیره از ایل بیرانوند
دانشنامه عمومی
سرخاب.
سرخاب، سرخگون، صورت سرخ، سرخ چهره.
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: sohrāb) دارندهی آب و رنگ سرخ ، سرخاب ؛ (در اعلام) پسر دلاور رستم از دختران پادشاه سمنگان .
گویش بختیاری
سرخاب.
