معانی کلمه : سنان
لغت نامه دهخدا
سنان . [ س َ ] (اِخ ) ابن انس نخعی . یکی از سران سپاه عمربن سعد در واقعه ٔ کربلاست بروایتی حسین بن علی (ع ) را او شهید کرد. (تاریخ گزیده ص 260).
فرهنگ عمید
قطعۀ آهن نوک تیز که بر سر چوب دستی یا نیزه نصب کنند، سرنیزه.
فرهنگ معین
(س ) [ ع . ] (اِ. ) سرنیزه .
فرهنگ فارسی
سرنیزه، ق عه آهن نوک تیزکه برسرچوبدستی نصب کنند
( اسم ) ۱ - سر نیزه . ۲ - تیزی هر چیز جمع : اسنه .
ابن فتح حرانی او را در صناعه حساب و اعداد تقدم بود .
( اسم ) ۱ - سر نیزه . ۲ - تیزی هر چیز جمع : اسنه .
ابن فتح حرانی او را در صناعه حساب و اعداد تقدم بود .
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
مترادف و متضاد
سرنیزه، نبراس، نیزه
spear (اسم)
خشت، پیکان، نیزه، سنان، نیزه ای، سخمه، نیزه دار
gad (اسم)
دیلم، سیخ، گوه، نیزه، سیخک، سنان، شلاق سیخی، ترا بخدا، جاد فرزند یعقوب و زلفه
