معانی کلمه : سن
لغت نامه دهخدا
سن . [س ِ ] (اِ) حشره ای است که رطوبت ساق خوشه های گندم و جو بمکد و آنرا خشک یا نزار کند. (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
در تئاتر، قسمتی از سالن که در آنجا نمایش اجرا میشود؛ صحنۀ نمایش.
عشقه؛ گیاهی که بر درخت میپیچد: ◻︎ هست بر خواجه پیخته زفتن / راست چون بر درخت پیچید سن (رودکی: ۵۰۵).
فرهنگ معین
( ~ .) [ فر. ] (اِ.) صحنة نمایش .
(س نُ) [ ع . ] (اِ.) 1 - دندان . 2 - عُمر.
(سَ) (اِ.) گیاهی است که بر درخت پیچد، عشقه ، سرند، کشور.
(س ) (اِ.) حشره ای است ریز با بال های کوچک و دهانی خرطومی شکل که آفت گندم است .
فرهنگ فارسی
دندان
بشقاب
دپارتمانی است در مرکز شمال فرانسه
( اسم ) صحنه نمایش صحنه .
دهی است از دهستان جراحی بخش شادگان شهرستان خرم شهر .
( اسم ) صحنه نمایش صحنه .
دهی است از دهستان جراحی بخش شادگان شهرستان خرم شهر .
دانشنامه عمومی
تو
گویش مازنی
سال سن
/sen/ سال سن
گویش اصفهانی
تکیه ای: send
طاری: sen
طامه ای: sen
طرقی: sen
کشه ای: sen
نطنزی: sen
مترادف و متضاد
آفت گندم
گزارش، شرح
پرده، مجلس، صحنه
جایگاه وقوع حادثه
رویداد، حادثه، واقعه
۱. پرده، مجلس، صحنه
۲. جایگاه وقوع حادثه
۳. رویداد، حادثه، واقعه
۴. گزارش، شرح
۵. عمر
۶. آفت گندم
۷. دندان
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( سُن * ) مرز بین دو طلایه
دا
دا
