معانی کلمه : سعدی
لغت نامه دهخدا
سعدی . [ س ُ دا ] (ع ص ) مؤنث اسعد. (منتهی الارب ).
سعدی . [ س َ ] (اِخ ) دهی از دهستان یکانات بخش مرکزی شهرستان مرند. دارای 619 تن سکنه و آب آن ازچشمه و قنات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
فرهنگ فارسی
یکی از عرائس عرب که شاعران تازی و ایرانی نام او را بمنزله نمونه دلبران یادکنند . توضیح دارمستتر گوید( تتبعات ۲۹۸:۱ ح ): (( در افسانه عربی - فارسی (( سودابه ) ) ( ایرانی ) به (( سعدی ) ) مبدل گردیده است . ) )
ده بزرگی از دهستان حوم. بخش مرکزی شهرستان شیراز .
ده بزرگی از دهستان حوم. بخش مرکزی شهرستان شیراز .
دانشنامه عمومی
شاعر بزرگ ایرانی
نقل قول
فرهنگ اسم ها
واژه نامه بختیاریکا
سفارش؛ پیغام
