معانی کلمه : سعد
لغت نامه دهخدا
سعد. [ س َ ] (اِخ ) ابن علی آبی . رجوع به سعدالملک آبی شود.
سعد. [ س َ ] (اِخ ) ابن منصور اسرائیلی . رجوع به ابن کمونه شود.
سعد. [ س ُ ع ُ ] (ع اِ) نوعی از خرما. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
گیاهی که در جاهای مرطوب میروید و در بیخ آن غدههایی تولید میشود که خوشطعم و مٲکول است؛ مشک زمین؛ مشک زیرزمین.
فرهنگ معین
(سَ ) [ ع . ] (ص . ) مبارک ، خجسته .
فرهنگ فارسی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: saed) (عربی) خجسته ، مبارک ، خوش یمن ، سعادت ، خوشبختی ، خوش یمنی .
مترادف و متضاد
خجستگی، شگون ≠ نحس
مبارک، میمون، نیکبختی، یمن
۱. خجستگی، شگون
۲. مبارک، میمون، نیکبختی، یمن ≠ نحس
۳. خوشیمن
