معانی کلمه : سستی کردن
لغت نامه دهخدا
سستی کردن. [ س ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کاهلی کردن. اهمال نمودن. قصور :
بپرسش یکی پیش دستی کنم
از آن به که در جنگ سستی کنم.چون جنگ سخت شد زرافه سستی کرد. ( فارسنامه ابن البلخی ). و لشکر سلطان در کوشش سستی کردند. ( مجمل التورایخ والقصص ).
دل آزرده را سخت باشد سخن
چو خصمت بیفتاد سستی مکن.
بپرسش یکی پیش دستی کنم
از آن به که در جنگ سستی کنم.چون جنگ سخت شد زرافه سستی کرد. ( فارسنامه ابن البلخی ). و لشکر سلطان در کوشش سستی کردند. ( مجمل التورایخ والقصص ).
دل آزرده را سخت باشد سخن
چو خصمت بیفتاد سستی مکن.
فرهنگ فارسی
کاهلی کردن . اهمال نمودن . قصور .
مترادف و متضاد
درنگ کردن، مسامحه کردن
اهمال کردن، اهمال ورزیدن، تعلل کردن، کوتاهی کردن، تنبلی کردن، کاهلی کردن
۱. اهمال کردن، اهمال ورزیدن، تعلل کردن، کوتاهی کردن، تنبلی کردن، کاهلی کردن
۲. درنگ کردن، مسامحه کردن
