معانی کلمه : سر در اوردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ معین
( سر درآوردن ) ( ~ . دَ وَ یا وُ دَ ) (مص ل . ) (عا. ) پی بردن ، باخبر شدن .
فرهنگ فارسی
( سر در آوردن ) ( مصدر ) ۱ - سر را بیرون کردن از جایی ( پنجره و مانند آن ) . یا سر در آوردن از چیزی . از آن آگاه شدن . مطلع گشتن : من از این کار هیچ سر در نمیاورم . یا از حرفهای ( سخنان ) کسی سر در آوردن . آنها را فهمیدن : وقتی فهمید که طرف خطاب نقاش است از حرفهای او سر در نمی آورد .
