معانی کلمه : سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. شتابنده.
۲. زود، تند.
۳. چست و چالاک.
۴. (اسم ) (ادبی ) در عروض، بحری از شعر بر وزن مفتعلن مفتعلن فاعلات.
۲. زود، تند.
۳. چست و چالاک.
۴. (اسم ) (ادبی ) در عروض، بحری از شعر بر وزن مفتعلن مفتعلن فاعلات.
فرهنگ معین
(سَ ) [ ع . ] ۱ - (ص . ) تند رونده ، شتابنده . ۲ - چست و چالاک . ۳ - (اِ. ) ی کی از بحرهای عروضی بر وزن «مفتعلن مفتعلن فاعلان ».
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
تند، باسرعت
شتابنده، زور، تند، چست وچالاک، بحری ازوزن شعر
۱ - ( صفت ) تند رونده شتابنده مقابل بطئ کند . ۲ - تند و تیز چالاک چست . ۳ - به تندی تند : سریع میراند . ۴ - ( اسم ) یکی از بحرهای عروضی بر وزن مفتعلن مفتعلن فاعلان .
۱ - ( صفت ) تند رونده شتابنده مقابل بطئ کند . ۲ - تند و تیز چالاک چست . ۳ - به تندی تند : سریع میراند . ۴ - ( اسم ) یکی از بحرهای عروضی بر وزن مفتعلن مفتعلن فاعلان .
جملات نمونه
سریعترین قطار جهان
the world's fastest train
این هواپیما بسیار سریع است
this airplane is very fast
با یک حرکت سریعِ دست
with a quick movement of the hand
سریع بودن
to be fast, to be quick, to be swift or speedy
مترادف و متضاد
برقآسا، بادپا، تند، تندرو، تیز، فوری، جلد، چالاک، چست، زود، سبکسیر
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
شتابان، تند، پرشتاب، چابک، چالاک، فرز
واژه نامه بختیاریکا
بال هوا؛ به جسته؛به پِرُو؛ جَلد؛ سر تیر؛ هَیدُت؛ جا به دم
چک و فرز
وریانا
چک و فرز
وریانا
