معانی کلمه : سری
لغت نامه دهخدا
سری . [ س ُ را ] (ع مص ) شب روی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بشب رفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). سریان . سریة.
فرهنگ عمید
۱. سَروری؛ بزرگی.
۲. ریاست.
۱. پنهانی.
۲. (قید) بهطور پنهانی: سری رفتار کردن.
۱. [عامیانه] مجموعهای از اشیا همجنس.
۲. [عامیانه] ردیف؛ دسته؛ گروه.
۳. (ریاضی) مجموعهای از اعداد یک دنبالۀ متناهی یا نامتناهی.
۴. (صفت) (برق) متوالی.
فرهنگ معین
(سَ) (حامص .) مهتری ، سروری .
(س ) [ فر. ] (اِ.) 1 - سلسله ، رشته . 2 - ردیف .
(س رُِ) [ ع - فا. ] (ص نسب .) منسوب به سر؛ مخفی ؛ پوشیده .
(س ) [ فر. ] (اِ. ) ۱ - سلسله ، رشته . ۲ - ردیف .
(سَ ) (حامص . ) مهتری ، سروری .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
گوسفندی که پوست سرش سفید و بدنش مشکی باشد
۱پسوندی به معنی متعلق به و مربوط به ۲تکه ای از پارچه
مترادف و متضاد
دوره
سلسله، رشته
طبقه، مجموعه
پیاپی، متوالی
ردیف، قطار، رج
ردیفی، غیرمتوازی
پوشیده، رازآلود، محرمانه، مخفی، رمزی، اسرارآمیز، رمزآلود، رازآگین، رمزآگین، مرموز، پنهانی، مخفیانه، نهانی ≠ علنی
۱. پوشیده، رازآلود، محرمانه، مخفی، رمزی، اسرارآمیز، رمزآلود، رازآگین، رمزآگین، مرموز، پنهانی، مخفیانه، نهانی ≠ علنی
۲. اسناد طبقهبندی شده
واژه نامه بختیاریکا
تربه کاه و جوکه برگردن حیوانات اندازند
فرهنگستان زبان و ادب
[رایانه و فنّاوری اطلاعات] ← متوالی 1
