معانی کلمه : سرگشتگی
لغت نامه دهخدا
سرگشتگی. [ س َ گ َ ت َ / ت ِ ] ( حامص مرکب ) دهشت. تحیر.حیرت. سرگردانی. دروایی. سرآسیمه بودن :
درآمد به اندیشه سرگشتگی.جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز
سرگشتگی است مصلحت ذره در هوا.شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست
کشید در خم چوگان خویش چون گویم.
درآمد به اندیشه سرگشتگی.جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز
سرگشتگی است مصلحت ذره در هوا.شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست
کشید در خم چوگان خویش چون گویم.
فرهنگ عمید
سرگردانی، حیرت.
فرهنگ معین
( ~ . گَ تِ ) (حامص . )۱ - سرگردانی ، آشفتگی . ۲ - آوارگی .
فرهنگ فارسی
حالت سرگشته . ۱ - سرگردانی حیرت . ۲ - آوارگی .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
تحیر، حیرانی، حیرت، خیرگی، فروماندگی، گیجی
