معانی کلمه : سرگرم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کسی که حواسش متوجه کاری یا چیزی است، مشغول، متوجه.
۲. سر خوش، سرمست.
۲. سر خوش، سرمست.
فرهنگ معین
( ~ . گَ ) (ص مر. ) مشغول .
فرهنگ فارسی
مشغول، متوجه، سرخوش وسرمست هم گفته اند
( صفت ) آنکه حواسش متوجه کاریست مشغول .
( صفت ) آنکه حواسش متوجه کاریست مشغول .
مترادف و متضاد
درگیر
دلبسته، علاقهمند
۱. مشغول
۲. درگیر
۳. دلبسته، علاقهمند
