سرگردانی. [ س َ گ َ ] ( حامص مرکب ) حیرانی. تحیر. درماندگی. راه به جائی نداشتن. بیچارگی : در گردش خویش اگر مرا دست بدی خود را برهاندمی ز سرگردانی.خیام.ز سرگردانی تست اینکه پیوست به هر نااهل و اهلی میزنم دست.نظامی.همچو گویی کرده ای گم پا و سراین چه سرگردانی است ای بی خبر.عطار.ذکر سودای زلیخاپیش یوسف کرده اندحال سرگردانی آدم به رضوان گفته اند.سعدی.سر عاشق که نه خاک در معشوق بودکی خلاصش بود از محنت س...