سرمست. [ س َ م َ ] ( ص مرکب ) که مستی شراب به سر او رسیده. مست : مطرب سرمست را باز هش آوردنادر گلوی او بطی باده فروکردنا.منوچهری.سرسال آمد و سرمست می جود توأم سازوار آید با مردم سرمست فقاع.سوزنی.کاس کرم دهد به من و من ز خرمی سرمست کاس از دل هشیار میروم.خاقانی.بود سرمست را خوابی کفایت گل نم دیده را آبی کفایت.نظامی.در آن صحرا فروخفتند سرمست ریاحین زیر پای و باده بر دست.نظامی.ملک سرمست و ساقی باده د...
فرهنگ عمید
۱. مست، سرخوش، بانشاط. ۲. مغرور.
فرهنگ معین
(سَ . مَ ) (ص مر. ) ۱ - سرخوش ، با - نشاط . ۲ - مغرور.
فرهنگ فارسی
مخمور
مست، سرخوش، بانشاط، مغرور ( صفت ) ۱ - مست . ۲ - سر خوش خوشحال ۳ - مدهوش گشتن . ۴ - مغرور شدن .
دانشنامه عمومی
سرمَست یکی از شهرهای استان کرمانشاه در غرب ایران است.این شهر مرکز بخش گواور شهرستان گیلانغرب است. فاصله این شهر تا مرکز شهرستان۶۵کیلومتر می باشد.مذهب این شهر در خود شهر سرمست و بیشتر روستاهای حومه شیعه بوده و در دهستان حیدریه اهل حق می باشند.این شهر در دامنه کوه قلاجه واقع گردیده و گردنه قلاجه دارای طبیعت بسیار زیبایی می باشد که مسافرین عبوری را خصوصاً در فصل تابستان بخود جذب می نماید. سوغات معروف...